مـا تم جها نسوز خـا تم ا لنبییّن ا ست یا که آخـرین روز صـادر نخستین است
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاهاست روز نا لـۀ فـرقان از فـراق یا سین است
خـاطری نباشد شاد در قلمرو ایجـاد آه و نا له و فریاد د ر محیط تکـوین است
کعبه را سزد امروز رو نهد به ویرانی زانکه چشم زمزم راسیل اشک خونین است
صبح آفـرینش را شـام تـار بـاز آمد تیره اهـل بینش را دیدۀ جهان بین است
رایت شریعت را نوبت نگونساری است روز غربت اسلام روز وحشت د ین است
شاهد حقیقت را هردو چشم حق بین خفت آه بانـوی کبـری همچو شمع با لین است
هــادی طریقت را زند گی به سـرآمـد گمـرهـا ن امّت را سینه ای پر از کین است
شاهباز وحدت را بند غم به گردون شد کرکس طبیعت را د ست و پنجه رنگین است
شد همای فرّخ فر ّبسته با ل و بی شهپر عرصۀ جهان یکسر صید گاه شاهین است
خاتم سلیمان را اهـرمن به جـادو برد مسند سلیمـا نی مـرکـز شیــا طین ا ست
شب زغم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب لیک چشم هرخاری شب بخواب نوشین است
پشت آسمان شد خم زیر بار این ما تم چشـم ابـر شد پـر نـم در مصیبت خاتم
" غروی اصفهانی "
نظرات شما عزیزان:
|